
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوست داره
وقتي نااميدشدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويي
وقتي پرازسكوت شدي به ياد بياركسي روكه به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشكنه به ياد بياركسي روكه توي دلت كلبه ساخته
وقتي چشمات تهي ازتصويرم شدبه يادبياركسي روكه حتي توي عكسش بهت لبخندميزنه
وقتي جايي نشستي كه كنارت خالي بودبه يادبياركسي روكه توي آغوشت جامي گرفت
وقتي به انگشتات نگاه كردي به يادبياركسي رو كه دستات لاي دستاش گم ميشد
و وقتي شونه هات خسته شدبه يادبياركسي روكه برای تکیه زدن به شونه هات لحظه ها رو می شماره

تا حالا از خودت پرسيدي که چرا تنهايي؟
چرا کسي همراهت نيست؟
چرا کسي تو رو دوست نداره؟
و چرا زندگي سخته؟
من بهت ميگم...
تو تنهايي چون به فکر با هم بودن نيستي و راحتي و آسايش رو در تنهايي ميبيني...
کسي همراهت نيست چون خودت دوست نداري همراه کسي باشي و زندگيت رو با اون تجربه کني...
کسي تو رو دوست نداره چون تو هم کسي رو براي دوست داشتن انتخاب نکردي...
زندگي سخته چون تو تنهايي،کسي همراهت نيست و کسي تو رو دوست نداره...



رسیدن به زندگی از نوع دیگه اش
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان نیستی" .
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم
اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
*******
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته،
اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید
زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

تومرامی فهمی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
*******

من تورامی خواهم
وهمین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تومرامی خوانی
من تورا ناب ترین شعرزمان می دانم
وتوهم می دانی
تا ابد در دل من می مانی.


همیشه تنها باش؟بی کس باش؟بی چیز باش؟ساکت باش؟
هیچ وقت سخن نگو؟با کسی نباش؟
چرا همیشه بدها برای من است؟ چرا؟ چرا؟
چرا هیچ کس مرا نمی خواهد؟مرا نفرین کرده اند؟
و در گوش من گفته اند اری تو باید همیشه تنها باشی؟هیچ شادی؟هیچ دوستی
که مرا به خاطر خودم بخواهد؟
همه از کنار من گذشتن بدون هیچ نگاه؟ایا من هستم؟حتی مرا هم
نمیبینند؟چرا من؟چرا همه از من فرارین؟مگر من چه کردم و گناه من چیست؟
من نیازم به کسی است که با من باشد ایا همچین کسی هست؟ایا وجود داره؟
اهای با شما هستم ایا صدای مرا می شنوید؟!

در صليب و زنگ ناقوس کليسا
من خدا را ديده ام
در نهيب طور ده فرمان موسی
من خدا را ديده ام
در پيام ؟ زرتوشت اهورا
در قيام خاتم خوبان دنيا
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام من خدا را ديده ام
در طلوع صادق صبح سپيده
من خدا را ديده ام
در غروب آفتاب رنگ پريده
من خدا را ديده ام
در خطوط چهره اي زحمت کشيده
در نگاه پيرمردی کار ديده
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام من خدا را ديده ام
در نهاد شعر مولانا و حافظ
من خدا را ديده ام
در شبی در يک فضای عاشقانه
من خدا را ديده ام
همره هر لحظه از روح لطافت
پر کشيدن در فضايی عارفانه
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام من خدا را ديده ام
در زلال چشمه اي جوشيده از سنگ
من خدا را ديده ام
در پر پروانه اي زيبا و خوش رنگ
من خدا را ديده ام
در نوای زير و بم های يک آهنگ
سوز دل در نغمه مرغ شباهنگ
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام


چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،
اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم
چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه
وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:
دوست بدار و عاشق باش
آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم
و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم
میدانم میروم ومیدانم که باید بروم
اما به کدامین منزل بیاسایم
بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان
آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است
چون تو مرا کشاندی .
پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری
نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم
چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم امیدوارم .
راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟
اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا
بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری
شنیده بودم ..ولی الان می دانم . . که ..
آری... تو همان تنها همتای تنهایی..


زندگی کردن همینه.....فقط![]()
![]()
![]()
یادت باشد هر سلامی خداحافظی دارد .
و یادت باشدکه دوست داشتن برتر از عشق است .
یادت باشد برای جوونهای ما در این سرزمین دعا کنی .
یادت باشد تو خلوت تنهاییات یه نفر رو داری...
یادت باشد که همیشه امید داشته باشی !
یادت باشد بدون مدرک ودلیل قضاوت نکنی .!..
باشد ....!همه اینهایی رو که به تو گفتم یادت باشد.....
وگرنه یادت میرود رسم زندگی کردن را. .

در هر سفری هم توفان هست هم آرامش.
. بهتر است تنها سفر کنی تا با آدمی دغل
بدون تغییر پیشرفت حاصل نمی شود
. چیزی که به هدیه شده ، حق خود ندا
.به نور نگاه کن، سایه ها پشت سرت خواهند بود
. مسافر عاقل همه چیز را دوبرابر در نظر می گیرد
.از پیرشدن نترس ، از رشد نکردن بترس
. تحقیر کردن دیگران به زودی خود ما را تحقیر خواهد کرد
. صبر کردن شجاعت بیشتری می خواهد
. خودشیفتگی قرین شکست است
. باید تخمی بشکند تا عقابی به پرواز درآید
کیسه ی شکارچی دزد هرگز پر نمی شود
. تا نو محرز نشده ، کهنه را دور نینداز
پیش از آن که طرح درو را بریزی ، بذر بکار
یک دوست واقعی بهتر از چاپلوسان دروغگوست
موهبت های بسیار داریم که از آنها استفاده نمی کنیم
. زبان نقره ای ، حرف های مبهم می زند
گام های بلند بردار تا رد پایی از خودت بجای بگذاری
فراوانی آرزو، آن را بر باد می دهد
خواسته هایی که از فرط استیصال باشد ، عوارض عجیب به همراه می آورد.
کلمات تحسین آمیز به سرعت محو می شوند.
. عمر دراز ، عزت را ازمیان می برد
درخلوت همان طور زندگی کن که درپیش جمعی
سنگ ، هم دیوار می سازد وهم پل
اول گوش کن ، سپس بشنو
.داشتن دوگوش ویک زبان تصادفی نیست
.جواهر بدون جلا دادن نخواهد درخشید
. کمی از هرچیز کافی است
. شیر هم از مزاحمت مگس در عذاب است
کار را هرچه بیشتر کنی ، بهتر خواهی کرد
. هرچیز تازه، کهنه ی تغییر یافته است
. جبران کردن بهتر از عذر خواهی است
. از قسمت کم عمق به آب بزن
.گرسنه از کیفیت غذا شکوه نمی کند
دیدگاه خود را تغییر می دهد واحمق هرگزعاقل.
. دست تمیز نیازی به شستن ندارد
. خرد از شگفت زدگی زاده می شود
. بهتر است چراغ روشن کنی ، تا این که در تاریکی بلغزی38
. پیمانی که در توفان بسته می شود، در آرامش فراموش می شود39
دلش را از هرکس که می بینی بربا40.


بايد امروز كه دل تنها هست
بروم يك گوشه بنويسم از عشق
بنويسم از همان تنهايي يا همان لحظه و آن بيداري
يا بگويم كه همان ياس قشنگ تا كجا با ما بود
يا بخوانم كه دلش مثل نسيم بود اما همه جا تنها بود
يا بگويم كه همان شب چه گذشت
تا بداني به دلم غم بنشست
يا بگويم كه همان معني عشق چيست كنون
تا ببيني همه احساس ؛ تو آن باور كن
ناگهان طوفاني آمد و برد مرا در رويا
مي شود ديد در اين تاريكي دل تنگي كه بود چون دريا
آسمان و دل من تيره و بي جان شده بود
رنگ چشمان غريبه ؛ سرخ و باران شده بود
لحظه اي خوابيدم تا كه بيدار شدم
ياد عشقي دل من را لرزاند
يادم آمد كه از آن روز نخست
دوري يار هميشه دل من مي ترساند
كمي آن لحظه گذشت ياد يك روز ميان حرمي افتادم
با دلي خسته و رنجور به عشق رضوي سر دادم
يادم آمد كه به او من گفتم عشق را از دل ما هيچ مگير
تا ابد مهر مرا با يادش در هم آويز و ز ما غم را گير

اگراز پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای،
به خاطر بیاور که.....
زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای،
مدیون صبرت دربرابر سیاه ترین شبی هستی،
که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!


